Educational Planning

نوشته شده توسط soltani در ساعت 0:31 | لینک  | 

تمایز بین موقعیت کلاس درس باز وبسته رامشخص کنید.

کلاس درسی باز

کلاس درسی بسته

دیوان سالار سنتی ، قیود ساختارها

*

آزادی یادگیری

*

ایجادآگاهی درمتعلمان

*

مسئولیت انتخاب های خود

*

محیطی با امکانات فراوان

*

لطائف الحیل یازور به یادگیری

*

تحمیل مداوم وغیرضروری

*

انتخاب

*

پیگیری علائق ویادگیری

*

فشارمعلم ومدرسه

*

آزادی ورشد فردی

*

به عهده گرفتن نقش های نهادی ، اجتماعی وحضانتی

*

گروه بندی والقای عقیده

*

جداسازی کودکان ازجامعه بزرگتر

*

طبقه بندی آکادمیک (سن)

*

آزمونهای استاندارد شده

*

ضمانت وسیع ترین شقوق عمل

*

انتخاب به آنچه یادمی گیرند

*

ترجیحات معلم، آموزش رسمی

*

مونتاژ کاری مانند کارخانه

*

تبدیل انسان متشخص به محصول

*

تبدیل آموزش وپرورش به میدان مسابقه

*

بازماندگان فراوان برندگان معدود

*

یادگیری خود انگیخته وخودسامان توسط دانش آموز

*

ایجادفرصت های یادگیری توسط معلم برای دانش آموز

*

کلاس های انعطاف ناپذیر، خشک، بی تحرک ، بدون علائق دانش آموز و نیاز

*

انجام وظایف واحد

*

سلسله مراتب دیوان سالاری

*

معلم پیرو برنامه درسی و دستوردهنده و انتقال دهنده اطلاعات

*

پذیرش و عدم پذیرش دانش آموز به صورت منفعل

*

پاداش وتنبیه ...........سابقه تحصیلی ..........ضابطه شغلی و اجتماعی

*

فرصت های متنوع یادگیری

*

رغبت دانش آموز

*

تایید و انتخاب دانش آموز

*

حمایت و احترام به خواسته دانش آموز

*

انعطاف پذیری و پویایی

*

روابط بین معلم ودانش آموز ملایم و آزاد

*

حداقل مقررات

*

صیانت ازآزادی شخص

*

اطاعت بی چون وچرا

*

هولت مفهوم انضباط راکه مستلزم اطاعت بی چون وچرا ازصاحبان قدرت است محکوم میدانست و ادعا می کند این انضباط برای رژیم های خودکامه شایسته است نه برای جوامع دموکراتیک و آزاد. این مفروضات مبتنی بر:

·        فرمانبرداری برای شکل گیری شخصیت

·        پیروی ازدستورات به اجرای موثر وظیفه منتهی میشود

·        مقررات تعیین شده باید بدون شکایت پذیرفته شود

·        تنبیه برای اصلاح فردنافرمان ضروری است

دربرابر این مفروضات مستبدانه ، انضباط مشروع را بیان می کند.

·        طبیعت

·        فرهنگ وجامعه

·        قدرت مافوق 

 

منبع: جرالد ال گوتک، ترجمه دکتر محمد جعفرپاک سرشت، مکاتب فلسفی وآراء تربیتی1393، (قم: مهر)183، فصل 7

نوشته شده توسط soltani در ساعت 18:45 | لینک  | 

همه چیز درباره مكتب اگزيستانسياليسم

تاريخچة اگزيستانسياليسم حكايت اعتقادات فريبنده و در عين حال بسيار جالب از ديد تاريخ‌نويسان دنياي فلسفه است. نظرات و ديدگاه‌هاي متفاوتي در مورد ماهيت اگزيستانسياليسم وجود دارد كه همه از موضع فلسفي بدان نگريسته‌اند. ولي ديدگاه رايج در اين باب در ميان فيلسوفان و تاريخ‌نويسان هم‌فكر را مي‌توان به تعريفي اين‌چنين خلاصه كرد: نوعي اعتراض مدرن عليه حكومت تك‌حزبي (استبدادي) دولتي و تاكتيكي معقول در نجات نوع بشر از چنگال قدرتمند لوي‌تان. (1) به عبارت ديگر، اگزيستانسياليسم نهضتي فلسفي است كه بر مسئوليت و اختيار فردي تأكيد مي‌كند. با توجه به آثار “نيچه” و “كي‌يركگارد”، اين (نهضت) در قرن امروز توسط “هيديگر”، “سارت” و “مرلائو پونتي” بسط و گسترش يافت. ,هيديگر” نظر خويش را عليه فلسفه پديدارشناسي “هوسرل” با بيان جايگيري انسان در زندگي اجتماعي و عدم توانايي ما براي نظريه‌پردازي خارج از اين محدوده، تشريح كرد. نكته اصلي در فلسفه وي، نظرية “دازاين” يا “هستن در جهان” و اهميت زبان به عنوان ابزاري براي نظم بخشيدن به تجارب و وقايع است. با اين ساختار، “هيديگر” سپس به سمت پايه‌گذاري وجه تمايز بين امور اصيل و معتبر و امور غير معتبر مي‌رود،

اموري كه با مراتبي از خودآگاهي و تعهدي كه تابع اختيارات خاصي است، همراه مي‌باشد. “سارتر” و “مرلائو پونتي” اين ساختارها را توضيح و تفسير كرده و اگزيستانسياليسم را به روند غالب و عقلاني دوران پس از جنگ در اروپا بدل مي‌كنند. گفته مي‌شود كه اگزيستانسياليسم‌هاي دوآتشه، درون‌مايه‌هاي اگزيستانسياليستي و ماركسيستي را در تلاش براي ايجاد ساختاري عملي كه طبق ديدگاه “سارتر” سوءنيت نباشد، تلفيق كردند.

بسياري از تاريخ‌دانان فلسفه مدرن در مورد گرايش فلسفه مدرن اگزيستانسياليسم، به بحث و بررسي نشستند و مطالب زيادي را در كندوكاو طبيعت زندگي اجتماعي فردي ارائه دادند. اين حكايت، متداول‌ترين بحث در ميان نويسندگان كتب فلسفه مدرن و تفكر اجتماعي است كه براي به تصوير كشيدن چشم‌انداز مضامين و موضوعات اگزيستانسياليسم تلاش مي‌كنند.

روند كلي الهام‌گرفته (و يا ساختار بد پايه‌ريزي شده) اين حكايت، مبتلا به فهم و ادراك تاريخي ناشيانة تاريخچه فلسفه به طور عام و اگزيستانسياليسم به طور خاص مي‌باشد. تفكر اصلي اگزيستانسياليسم معاصر در مورد “فرد” و نحوه‌اي است كه او مي‌تواند راه خويش را به سوي “حقيقت واقعي” بيابد، حقيقتي كه خود نوعي از حقيقت است و او را قادر به دست‌يابي به شيوه زندگي معتبر و صحيح در مقايسه با شيوه توان‌فرسا و غيرصحيح رايج در جامعه مدرن‌ابزاري، مي‌كند. برعكس، اين مضامين هميشگي و قديمي هستند و آنچه كه به عنوان ابتكار عمل از ديدگاه نوانديشان به حساب مي‌آيد، “چگونگي برخورد” با اين مسائل دائمي از طريق شيوه‌هاي مدرن است؛ اينكه تا چه حد اين برخورد موفق است، مطلب ديگري است، ولي فراموش نكنيم كه اين (شيوه) معاصر، تفكر ابداعي فيلسوفان دنيوي‌مآب طرفدار مدرنيزاسيون نيست بلكه برعكس هر فرد بايد اكيداً آنچه را كه “هيديگر” به عنوان زندگي “صحيح” از آن ياد مي‌كند و آن همان است كه در فلسفه كلاسيك “زندگي بررسي‌شده” خوانده مي‌شود، را به خاطر داشته باشد.

تاريخچه فلسفه برخلاف ديگر ديدگاه‌هاي رايج و معمول محافل آكادميك، بي‌سروسامان و نافرجام نيست، بلكه خطوط بهم پيوسته‌اي را در بر مي‌گيرد.

تا به حال بايد روشن شده باشد كه حكايت تاريخ‌نويسان فلسفه حكايتي از حقيقت عيني و وافقي نيست. بلكه سوءتفاهمي ناگوار در مورد مسائل اصلي اگزيستانسياليسم به عنوان موضوع منحصربه‌فرد و هميشگي فلسفه در غرب و شرق و شمال و جنوب است. با اظهار اين نكته، حال بي‌مناسبت نيست كه به موضوع اصلي اين مقاله يعني “نظريه اگزيستانسياليسم” بپردازيم. در واقع مسأله مورد توجه اگزيستانسياليسم تحت پرتو فلسفه كلاسيك چيست؟ براي اينكه فردي قادر به پاسخ‌گويي به اين سؤال به شايستگي باشد، بايد پرسش اصلي‌تري بپرسد تا بدين وسيله قادر شود نظري در مورد اگزيستانسياليسم (در جايگاه يك فيلسوف) ارائه دهد. يعني بايد بپرسيم زندگي اگزيستانسياليستي داشتن يعني چه؟ اجازه بدهيد ابتدا با روشن كردن مفهوم “
existence” (هستي) اين پرسش را موشكافانه بررسي كنيم. از لحاظ واژه‌شناسي كلمه “existence” (چه در جايگاه اسمي و چه فعلي) يعني:

“بودن يا واقعيت داشتن؛ محتوم بدون تا صرفاً احتمال داشتن؛ در عين آزاد بودن ممكن، خاص (مشروط) بودن؛ مسئول و آگاه از موقعيت هر فرد، از ريشه لاتين “
existere” به معناي جلو رفتن. به عبارت ديگر، همان‌طور كه در قبل گفته شد، انديشيدن در مورد هستي يعني انديشيدن در مورد نوع مشخص و متمايز موجوديت يا “موجود بودن”. يعني تفكر در مورد هستي انسان با توجه به ابعاد درستي و پاكدامني، اصول اخلاقي. مذهب، شناخت باطني، طلب حقيقت و بالاخره “زندگي بررسي شده” (Examined Life). مفهوم بسيار رايج در مكتب فلسفي به اصطلاح اگزيستانسياليست‌ها مفهوم “اصالت” يعني با نداي دروني صادق بودن يا طبق گفته “فروم”، “وجدان” است. ولي اين نداي دورني برخلاف مفهوم متداول قديمي آن، دروني‌سازي ساختارهاي اجتماعي فرهنگي است. از سوي ديگر با ديدگاه‌هاي كلاسيك “افلاطون” و “سوكراتس” كه طي آن مباحثاتي در رابطه با “عظمت انسان”، “اصالت شخصي” و آنچه كه “سوكراتس” از آن به شايستگي “زندگي بررسي شده” (Examined Life) ياد مي‌كند، روبه‌رو هستيم. اينكه چگونه روح انسان مي‌تواند به باعظمت‌ترين حالت ذهني يا بالاترين مرتبه اصالت برسد، موضوعاتي هستند كه در مكتب فلسفه كلاسيك و ارتباط آن با موضوعات هستي‌شناسانه انسان، بدان پرداخته شده است.

همان‌طور كه اكثر اگزيستانسياليست‌هاي سكولار بدان پرداخته‌اند، درست نيست كه به بحث در مورد اين مسأله بپردازيم كه فلسفه كلاسيك دامنه واژگان مناسب هستي‌شناختي را در مواجهه با نگراني‌هاي انسان يا اضطراب بشري كم دارد. با اظهار اين مطلب معلوم مي‌شود كه اين ديدگاه به طور كلي ديدگاهي گمراه‌كننده است، چرا كه طرفداران اين عقيدة صرف (توجه كنيد: عقيده، نه ديدگاه) تفاوت بين ديدگاه‌هاي دنيوي و كلاسيك در مورد “طبيعت هستي انسان” را ناديده گرفته‌اند.
كلاسيك‌ها معتقد به فرضيه وجود “روح” در نهاد انسان بوده و بدون در نظر گرفتن ساختارهاي اجتماعي
فرهنگي رايج در محيط، “يك خط‌مشي” را به منظور تعالي به سوي شناخت باطني ترسيم مي‌كنند. اگرچه آنها به تفاوت بين فرقه‌هاي (مراتب) مختلف سياسي پي‌برده و آن را تأييد مي‌كنند، با اين همه تلاشي براي تعالي فرقه‌هاي سياسي نمي‌كنند.

از سوي ديگر، با اگزيستانسياليست‌هاي مدرن و پست‌مدرني مواجه هستيم كه اكيداً مفهوم “روح” را تكذيب كرده و و در مباحثات معاصر، شناخت و مجسم‌سازي دوباره خود
فهمي يا خود آگاهي حقيقت يا ارتباط آن را به تنهايي در نظر مي‌گيرند. اين نقيصه مشخص از سوي اگزيستانسياليست‌هاي معاصر به عنوان كمبود اگزيستانسياليسم در گفتمان فلسفة خرد كلاسيك درك شده است.

در عرف سوكراتيك مفهوم دقيق “زندگي بشر” مفهومي هنجاري (با واقعيت) براي شروع است. فردي “زندگي بشري” دارد كه حق انتخاب داشته باشد. ولي اهميت تئوريك قابل توجه آن اين است كه بي‌شباهت به مكتب مدرن اگزيستانسياليسم، در اين مكتب هر تصميمي كه فردي اتخاذ كند به عنوان اختيار (انتخاب) محسوب نمي‌شود. طبق ديدگاه “سوكراتس” تصميم يك فرد زماني و تنها زماني به عنوان “اختيار (انتخاب)” در نظر گرفته مي‌شود كه فرد بين خوب و بد يا زندگي شرافتمندانه در مقابل شرورانه، يكي را انتخاب كند. اين تصميم به عنوان “اختيار بشر” تلقي مي‌گردد. در غير اين صورت، انتخاب “مردن” از روي نداي قلب هيچ احساس مطلقي را ايجاد نمي‌كند. “سوكراتس” راه صحيح را انتخاب كرده و اين درستي انتخاب، نه فقط مرگ او را قهرمانانه ساخته بلكه او را به انسان كامل بدل مي‌كند.

اگزيستانسياليست‌هاي مدرن از ترس سفسطة “من‌گرايي” (2) به خود زحمت نمي‌دهند كه هيچ‌ مسأله‌ تئوريكي را پيرامون بعد اخلاقي زندگي انسان بيان كنند. با اين كار، آنها تمام تصميمات را به عنوان “اختيار” در نظر مي‌گيرند در حاليكه در مكتب كلاسيك اين چيزي نيست كه “زندگي بررسي شده” در پي آن است. به عبارت ديگر، انسان‌ زماني حق انتخاب دارد كه بين درست و نادرست يا برعكس، يكي را انتخاب كند.

بشر نه فقط آن مفهومي است كه خود در ذهن دارد، بلكه همان است كه از خود مي خواهد، آن مفهومي است كه پس از ظهور در عالم وجود، از خويشتن عرضه مي دارد
۱) نقش كليدي در اين مكتب با «وجود» (Exist) است و اگزيستانسياليسم را نيز به «اصالت وجود» ترجمه كرده اند. به شيوه معهود، گرچه وجود براي هر چيزي و هرچه باشد، استفاده مي شود كه هست، اما از نگاه نويسندگان وجودي، اين كلمه محدود به موجود بشري است.

البته اين بدان معنا نيست كه از نگاه اگزيستانسياليست ها، ديگر هستها و وجودات از هر واقعيتي بي نصيب اند، بلكه تأكيد و توجه به اين واقعيت است كه باشنده بشري در مقام تنها باشنده اي كه به روي آنچه هست، باز و مسئول است، «وجود» دارد.

از نگاه متفكران وجودي، وجود انسان بر ماهيت آن مقدم است. اگر ماهيت اشاره به طبيعت يك چيز دارد، آدميان طبيعتي ندارند و بايد خود را كشف كنند، زيرا اين موجود ماهيت از قبل تعيين شده ندارد. مثلاً وقتي منتظر كسي باشيد ولي او نيايد و او را نيابيد، اگرچه صدها نفر نيز در محل قرار باشند، آنچه مي بيني، نبودن آن فرد است. از اين نگاه آنچه براي ما اهميت ندارد، ناديده گرفته مي شود و با آنچه كه براي ما مهم است، زندگي كرده و وجودمان را ساخته و خودمان را تعريف مي كنيم.
۲) اگزيستانسياليست ها ادعا مي كنند كه مي خواهند به مشكلات ملموس زندگي انسانها پاسخي راهگشا بدهند. اگر چنين مدعايي درست باشد، سابقه اين نگرش در تفكر قديم غرب به «سقراط» و در قرون وسطي به «آگوستين» مي رسد. اما از آنجا كه محتويات اين مكتب را «كي يركگارد» صريحاً تبيين نموده، او را بنيانگذار اين مكتب مي نامند. او در نيمه اول قرن نوزدهم مي زيسته و متكلم و عارف «دانماركي» است. او «ايمانگرا»ست و معتقد بود كه بايد بدنبال واقعيتي گشت كه براي من اهميت دارد. او در مقابل فلسفه وحدت، عكس العمل «فردگرايانه» نشان داد و تاريخگرايي هگلي را نفي مي كند.

گرچه مكتب اصالت وجود به تدريج در قرن نوزدهم پيدا شد، ليكن تا جنگ جهاني دوم مورد توجه چنداني قرار نگرفت. از آن پس بخصوص در فرانسه و آلمان شهرت بسيار يافت و در ادامه به دو شاخه «الحادي» و «ديني» (مسيحي) تقسيم شد. سارتر و «سيمون دوبوآر»، (از زنان فيلسوف قرن بيستم و از مشاهير فمينيستها و نيز انيس سارتر) از انديشمندان مشهور الحادي اگزيستانسياليست و«كارل ياسپرس»وگابريل مارسل ازمشاهير اگزيستانسياليست هاي ديني قرن بيستم هستند.

۳) وجوه مشترك اگزيستانسياليست ها:همه متفكران مكتب اگزيستانسياليسم، به گونه واحد نمي انديشند و اگر در طرح پرسش نيز به يكديگر نزديك باشند، در پاسخ ها به سئوال ها در حوزه هاي متفاوت، گوناگون مي انديشند. اما وجوه مشتركي در انديشه اين متفكران يافت مي شود كه متفكران متعدد از كشورهاي مختلف و با نگاه هاي گوناگون را بتوان اگزيستانسياليست ناميد: از وجوه مشترك مدافعان اين مكتب عبارتند از:

اول: تقدم وجود بر ماهيت: بحث اصالت وجود و اصالت ماهيت و تقدم هر كدام بر ديگري از مباحث قابل توجه فلسفي است. اما چنانكه اشاره شد در اين مكتب وجود اصالت داشته و وجود بر ماهيت تقدم دارد. در شرح تقدم وجود، «سارتر» توضيح مي دهد كه اين عبارت بدان معني است كه بشر، ابتدا وجود مي يابد، متوجه وجود خود مي شود، در جهان سر برمي كشد و سپس خود را مي شناساند، يعني تعريفي از خود به دست مي دهد. پس اگر تعاريف، حد وجود را شناسانده و مربوط به ماهيت وجودات است، چنين تلاشي متأخر از وجود شكل مي گيرد.

دوم: درونگرايي: بشر نه فقط آن مفهومي است كه خود در ذهن دارد، بلكه همان است كه از خود مي خواهد، آن مفهومي است كه پس از ظهور در عالم وجود، از خويشتن عرضه مي دارد.
همان است كه پس از جهش به سوي وجود از خود مي طلبد. هيچ نيست، مگر آنچه از خود مي سازد. از اين روست كه اگزيستانسيا ليستها منتقد تفكر «برونگرايانه» (يعني نحوه تفكري كه به هر چيزي از بيرون و به روش عيني نزديك مي شود) بوده و معتقدند كه با اين روش هم واقعيت متعالي دور از دسترس مي ماند زيرا پرسش چرا؟ را در باب امور اساسي هرگز نمي توان پاسخ گفت و هم با تفكر برونگرايانه نمي توانيم احكام ارزشي معتبر صادر كرده يا حتي ارزشها را درك كنيم و هم...
سوم: اصل انتخاب و آزادي: از مباحث مهم فلسفي و كلامي اصل آزادي انسانها و حدود اختيار آدميان است. شايد هيچ مكتبي به اندازه اگزيستانسياليسم بر روي آزادي و انتخاب آدمي، تكيه و تأكيد نداشته است. اين متفكران معتقدند كه همه چيز را مي توان انتخاب كرد، مگر انتخاب نكردن را. به عبارت ديگر، حتي انتخاب نكردن نيز خود، نوعي انتخاب كردن است.

چهارم: اوضاع و احوال حدي: اگر اهتمام اساسي اگزيستانسياليستها بر وجود و خود است و شناخت بيروني نيز كافي نيست، آنها معتقدند كه در زندگي يكنواخت، انسانها خود را نمي شناسند و از اين رو بايد يك واقعه استثنايي رخ بدهد تا خود را بشناسيم. «ياسپرس»، چهار چيز را به عنوان اوضاع حدي معرفي كرده است: احساس نزديكي به مرگ، احساس گناه، احساس نااميدي، و حالت اضطراب و برخي ديگر تجربه «عشق»، را نيز بر موارد يادشده افزوده اند.
پنجم: دلهره (دلشوره): اگزيستانسياليست ها با صراحت اعلام مي كنند كه بشر يعني دلهره و اين پديده دائمي است. از اين رو كه انتخاب من، في نفسه امري است دائمي. دلهره، عبارت از فقدان هرگونه توجيه و در عين حال وجود احساس مسئوليت در برابر همگان مي باشد.

عقيده «هايدگر» در تفاوت عمده ميان دلشوره و ديگر احوال مرتبط با آن (مانند ترس) اين است كه دلشوره ظاهراً هيچ متعلق خاصي ندارد، چنانكه ترس دارد. در دلشوره موقعيت خاص و معيني نيست كه منكشف مي شود، بلكه كل موقعيت انسان به منزله موجودي افكنده شده در جهاني كه در آنجاست و بايد باشد منكشف مي شود. دلشوره، حالت اصلي شمرده مي شود و تناهي ريشه موجود (انسان) را بر او معلوم مي كند.

ششم: نفي عقل: مكتب اگزيستانسياليسم، به عنوان يك مكتب «عقل گريز» و حتي «عقل ستيز» قلمداد شده است و روش شناخت نسبت به بسياري از مسايل را شهودي مي داند و چنانچه اشاره شد اين شناخت نيز در اوضاع و احوال حدي و در شرايط خاص منوط به دلهره رخ مي نمايد.

۴) درباره اين مكتب مي توان پرسش هاي فراواني را به بحث گذاشت و از جمله مي توان از نخبگان اين مكتب پرسيد كه اگر اينان بر عقل اعتمادي ندارند و بر ضد دعاوي مطلق عقل، واكنش نشان مي دهند، خود اگزيستانسياليست ها مدعيات خود را براي ديگران چگونه مدلل نموده و چگونه بايد بدانيم كه باورهاي اگزيستانسياليستي صوابند؟    

 

منبع: جرالد ال گوتک، ترجمه دکتر محمد جعفرپاک سرشت، مکاتب فلسفی وآراء تربیتی1393، (قم: مهر)157، فصل 7

نوشته شده توسط soltani در ساعت 18:43 | لینک  | 

داستان کرم اندازه گیر:

گویندپرنده ای کرمی رادید وبه قصد خوردن آهنگ جانش کرد. کرم که خودرادرخطریافت به پرنده گفت: من رانخور من موجود مفید وکاردانی هستم. پرنده پرسید ازتوچه کاری ساخته است ؟ کرم گفت من می توانم باطول بدنم اندازه هرچیزرا مشخص کنم درحقیقت من اندازه گیرخوبی هستم . پرنده خوشحال شد . چون دم زیبایی داشت و میخواست اندازه دمش را بداند . کرم باسرعت ومهارت زیاد دم پرنده را اندازه گرفت وبه او اعلام کرد.پرنده خوشحال شد و کرم رابردم خود سوار کردونزد دوستانش برد. رفته رفته این خبردرمیان پرندگان منتشرشد هریک برای اندازه گیری عضوی ازبدنشان پیش او می آمدند. بالاخره بلبل هم ازوجودکرم باخبرشدوباشتاب پیش اورفت. بلبل گفت من میخواهم صدای زیبای مرااندازه بگیری. کرم که اندازه گیری آوازبلبل رادرخودنیافت به او گفت این کارازمن ساخته نیست چون معیاری برای آن ندارم.بلبل به خشم آمد وگفت اگر زیبایی اواز مرا اندازه نگیری تورا خواهم خورد. کرم ترسید وگفت  اطاعت می کنم تو شروع به خواندن کن تامن اندازه بگیرم. بلبل چشمان خودرابست وشروع به خواندن کرد. کرم هم فرصت راغنیمت شمرد ودربین علفها پنهان شد.  

نتیجه: همانطورکه گفته شد این داستان مبتنی برعقایدآن دسته از دانشمندان علوم تربیتی است که معتقدندهمه چیزرانمی توان بانشانه های رفتاری سنجید. ویابه عبارت دیگر تمام آموخته ها ، مهارتها تغییرات وقابلیت هایی که دراثر تعلیم وتربیت درانسان به وجود می آیند ، به آسانی قابل تبدیل به رفتار نیستند . ثمره مهم چنین نظریه ای برای دانشجویان ومعلمان می تواند این باشد که توجه صرف به نتیجه ارزشیابی ها و امتحاناتی که پایه واساس آنها هدفهای رفتاری است نمی تواند تنها ملاک نمره دادن به دانش آموز و قضاوت درباره میزان پیشرفت تحصیلی اوباشد بلکه علاوه برنتیجه امتحانات شناختی که معلم از دانش آموز دارد ، از نظر تعلیم وتربیت دارای اهمیت به سزایی است . بنابراین درست آن است که ارزشیابی از پیشرفت تحصیلی دانش آموز ، تلفیقی از نتیجه آزمون و تشخیص معلم ازوضع درسی وی باشد.    

منبع : وبلاگ گروه آموزشی ابتدایی زرین شهر


 

نوشته شده توسط soltani در ساعت 18:5 | لینک  | 

نوشته شده توسط soltani در ساعت 16:56 | لینک  | 

استاد ابوالفضل بختیاری

خود

مقدمه: یکی ازتمرینهایی که می توانیم باهرکسی انجام دهیم این است که ازاو بخواهیم مقاله ای باعنوان خودم بنویسد. این کار نه تنها جالب است، بلکه روش مناسبی برای آگاهی از وضع افراد است. این کارباعث رعب ووحشت افراد می شود این امرتنها به این دلیل نیست که آنها ازفکر نوشتن اینکه کی هستند ، خجالت می کشند، بلکه به این دلیل است که دقیقا" نمی دانند چه بگویند.

تعریف خود

اساسا" این مشکل ازاین حقیقت نشات می گیرد که ما درمورد خودمان چیز زیادی نمی دانیم .این  " من کیست" بدن من است؟ افکار من است؟ عواطف من است؟ بدن ، افکار، عواطف ما درحال تغییراست . میدانیم که سلول های بدن ما به طور پیوسته درحال فرسودگی و جایگزین شدن می باشد و درطی یک دوره بدن ما کاملا" بازسازی می شود . افکارمان دریک جریان هوشیاری دائم درحال تغییر می باشد . فکری ناگهان به ذهن خطور می کند ولی فکر دیگری را درذهن تداعی می کند . عواطف تغییر می کنند. گشودن نامه ای دریک روز صبح و مطلع شدن ازاینکه صاحب ثروت شده ایم ، روحیه را به عرش می برد. گشودن نامه ی بعدی که خبرمی دهد تمام ماجرا یک اشتباه بوده ، روحیه رابه صفر می رساند. تمام این موارد ، این امررامشکل می سازدکه من را بعنوان بدن ، افکار و احساساتمان درنظر بگیریم.بنابراین اگر هیچ کدام ازاینها نیست ، باید خاطره ها باشد. اما اگر حافظه و خاطره ازدست برود چه چیزی رخ می دهد ؟ آیا من متوقف می شود ؟ از این جا به بعد افراد به طور معمول خودرا درارتباط با عناوین تعریف وتوصیف می کنند. نام ، شغل ، موقعیت و جایگاه درخانواده وجامعه . هیچکدام ازاین عنوان ها انحصارا" مربوط به مفهوم خود نیست حتی اسم  که به نظر می رسد نمادی بسیار شخصی درمورد هویت است ، فقط عنوانی است که والدین تصمیم گرفته اند هنگام تولد به مابدهندبنابراین کندوکاو عمیق تری شروع شده و سعی می کنیم درمورد رفتارمان توضیحاتی دهیم. من شخصی نگران هستم . دوست دارم ورزش کنم . من زنی هستم که کارهارا به انجام می رسانم. من با همه کنار می آیم . من توانایی بسیاری دارم. من مکنونات قلبی خودرا به زبان می آورم. اما هیچ یک ازاین عنوان ها واقعا" من نیست.افراد بااین تصاویرذهنی از پیش آماده شده متولد نمی شوند. مانمی توانیم به درون ذهن های کودکان خردسال دسترسی داشته باشیم اما چنین به نظر می رسدکه حیات ذهنی وعقلی آنها صرفا" ازجریانی از ادراکات واحساساتشان تشکیل شده است. آنها ازخودشان به عنوان عضوی مستقل آگاهی ندارند. به نظر می رسد این حس مجازی من تا قبل از سومین سال حیات به وجود نمی آید.

نتیجه:

همانطوریکه مشاهده کردیم باهمه این عبارات درمورد هرگونه بررسی ومطالعه ای درزمینه خود بی نهایت اهمیت دارند، زیرا به ما می گویندکه مردم درمورد موجودیت و هستی خود چه احساسی دارند وآیا تفکر خوبی درمورد خوددارند یانه؟ آیا خودراقبول دارند؟ آیا خودرا دارای توافق می یابند؟ یا درکشمکش مداوم وتصوراتشان ازخودقرار می گیرد؟

منبع: دیوید فونتانا، ترجمه عفت سادات حق گو(1384) ، روانشناسی معلم ، ( تهران: شباهنگ) فصل 10 ، ص 297

نوشته شده توسط soltani در ساعت 7:38 | لینک  | 

                                                                         

بازی و برنامه آموزشی

مقدمه:

دراینجا برآنم که بگویم چگونه می توان به بهترین نحو ازبازی دربرنامه آموزشی مدرسه استفاده کرد .

واضح است که معلمان دوره کودکستان و ابتدایی ، احتمالا توجه و علاقه بیشتری به بازی های کاربردی ، تخیلی ، ..... ازخودنشان می دهند و معلمان دوره دبیرستان ، احتمال بیشتر علاقمند به بازی های قانونمند هستند.بازی دردوره کودکستان بخش اعظم دوره آموزشی راتشکیل می دهد. واین به آن معنا نیست که کودکان مجازند به شکل افسار گسیخته هرکاری که دلشان می خواهدپیش چشم معلمی که دغدغه اصلی او حفظ سلامتی آنها ازآسیب جسمی است انجام دهند. معلمان کودکستان به خوبی ازجنبه های لذت آور بازی آگاهی دارند. اماهدف آنها باید این باشد که تجاربی رادراختیار کودکان قرار دهند که علاوه برلذت ، به گونه های مطلوب یادگیری شناختی و اجتماعی نیز منجرشود.درکودکستانها وظیفه معلم است که گستره ای از فعالیتهای بازی گونه رابرای کودکان ایجادکرده وبه آنها کمک کند تاآن بازی هارابه طور کامل جستجو وبررسی کنند. گاهی اوقات این امرازطریق فعالیتهای خاص باکودکانی خاص به اجرادر می آید.تحریک کودکان به تغییر و اصلاح و توسعه تجارب از طریق بازی توان بالقوه کامل خودرا می شناسند.

مشکلی که دراینجا به وجود می آید ، میزان و محدوده ساختاری است که معلم باید به بازی کودکان منتقل کند. معلم باید بداند تاچه حد می تواند الگوهای مشخص روزمره را که ازقبل پی ریزی شده به کودکان ارائه کند تا آنها را با مهارت ه و روشهای معین آشنا سازد. وظیفه معلم این است که برای کودک فرصت هایی رافراهم آورد تاوی مطابق میزان گرایش و رشد وتحول خویش درآن محدوده انتخاب داشته باشد.

 

نتیجه: با این توضیحات می توان دید دربرنامه آموزشی مدرسه بیشتر به مقوله روش های تدریس باید توجه کرد تا کتابی درزمینه روان شناسی . واین خود به دست توانای معلم بستگی مستقیم دارد.

 

منابع: دیوید فونتانا (1385)،روان شناسی برای معلم (تهران:نقش ایران) ،55، فصل 2

 

نوشته شده توسط soltani در ساعت 20:47 | لینک  | 

 

موضوع : تکلیف شب

 

چکیده: بیشتر دانش   آموزان با شنیدن کلمه تکلیف ، همان احساسی دراذهان آنها متبادر می شود که موقع   دندان درد به آنها دست می دهد. این احساس نیز گاهی درمعلمان به صورت احساس کسل   کننده ای ظاهر می شود .

اماتکلیف شب می   تواند یکی از مهمترین ، قابل انعطاف ترین و موثرترین مولفه یا ابزار یادگیری و   تحقق برنامه درسی تلقی شود . مشروط براینکه درست از آن استفاده کنیم.

 

تکلیف به منزله پنجره   ای است که ازطریق آن والدین زندگی روزمره تحصیلی و علمی فرزندان خودرادرمدارس   تماشا می کنند . درحقیقت تکلیف عامل تشکیل یک مثلث  مابین شاگرد ، معلم ووالدین است واز این مثلث   می توان به عنوان مثلث اتحاد فرآیند یادگیری استفاده نمود.

اهداف تکلیف:

  •   تمرین وتثبیت یادگیری.
  •   مشارکت فعال درامریادگیری.
  •   ابزار رشد شخصی وخودانضباطی.
  •   عامل اجرای مقررات .

تکلیف خوب شامل   ویژگیهای زیراست:

  •   خوب طراحی شود
  •   متقاعد کننده دانش آموزان   باشد
  •   خصوصیات انفرادی دانش   آموزان  دردادن تکالیف رعایت شود.

انواع تکلیف:

  •   تکالیف تمرینی : دراین نوع   تکالیف، فکرازمعلم ودانش آموز مجری افکار معلم است.
  •   تکالیف آماده سازی : به منظور   آماده سازی دانش آموزان برای درس های بعدی است.
  •   تکالیف بسطی و امتدادی:   فراسوی فعالیتهای علمی درکلاس درس ومدرسه است. دراین نوع تکلیف معلم با دانش   آموز شرکت سهامی فکر تشکیل می دهند.
  •   تکالیف خلاقیتی : به منظور   نوآوری درخصوص مفاهیم ، دانش و مهارتها است. دراین نوع تکلیف فکر ازشاگرد وعمل   نیز بااوست.

کاربست تکالیف غیر   مشابه باکارکلاسی:

  •   تکالیف منزل باید ازفعالیتهای   کلاسی کاملا" مجزا و متمایز باشد. به منظور جذب شاگرد برای انجام تکلیف   منزل این راهبرد به کار می رود.
  1.   از دانش آموزان خواسته میشود   که چند مسئله برای تمرینات کلاس آینده آماده شود.
  2.   از دانش آموزان خواسته می شودکه   به طراحی   موضوعی بپردازند   که شبیه همان ایده هایی است که درارتباط باکارکلاس انجام داده اند.
  3.   از دانش آموزان خواسته می شود   که قسمتهایی از روزنامه ، مجلات بریده ، مطالعه نموده وبه کلاس بیاورند.......

 

نتیجه :

به همین منظور   دانش ومهارتهای لازمه هرپایه ، تکالیف منزل نیز باید متناسب با آن پایه درچهار   سطح تمرینی ، آمادگی ، امتدادی و خلاقیتی طراحی شود  تا دانش آموزان هرچه بیشتر بااین مقوله   ارتباط برقرارکرده و ازانجام دادن آن لذت برده و معلمان ووالدین بتوانند آگاهانه   زمینه رشد و خودتوسعه یافتگی شاگردان درزمینه تحقق اهداف رسمی برنامه درسی را   فراهم سازند.

 

منبع: راهنمای روشهای   تدریس با عنایت به نگرش فرا شناختی.

فصل پنجم :   راهبردهای چگونگی بررسی تکالیف    صفحه  70-62.

با نگارش : دکتر   عباس خورشیدی ، شهاب الدین غندالی ، محمد حسینی فهرجی.

نوشته شده توسط soltani در ساعت 20:45 | لینک  | 

                                                                        

مقدمه:

دراینجا برآنم که بگویم برنامه ریزی یکی ازنیازهای زندگی آدمی است و بدون برنامه ریزی و نظم نمی توانیم به شکلی مناسب به نیازهای جسمانی ، عاطفی ، اجتماعی ، اقتصادی، آموزشی و فرهنگی بپردازیم و به توفیق چندانی درزندگی دست یابیم.

برنامه ریزی به معنای آینده نگری ، تفکر قبل از عمل و پیش نگری و نقشه کشیدن برای رسیدن به خواسته هاست.برنامه ریزی یعنی تصمیم گیری برای فعالیت های آتی یاتعیین وتعریف هدف ها و تدارک اقدامات ووسایلی که تحقق هدف ها را میسر می کند. برنامه ریزی معمولا" شامل مراحل زیر است:

  1. هدف گذاری
  2. پیش نگری
  3. بودجه بندی
  4. تعیین خط مشی

دربرنامه های توسعه اجتماعی ، فرهنگی و اقتصادی همه کشورهای جهان، از جمله ایران ، برنامه های آموزش وپرورش عمومی و عالی جایگاه ویژه ای دارد وبه برنامه ریزی آموزشی در دوره های گوناگون تحصیلی توجه شده است.امروزه آموزش وپرورش هرجامعه دررشد اخلاقی، اجتماعی ، اقتصادی وفرهنگی و تامین نیروی انسانی برای مهارت های گوناگون ، نقش عمده ای دارد. کشورهای پیشرفته ودرحال توسعه نیز مبلغی ازتولید ناخالص ملی خودرا به این امر اختصاص داده اند ودرقوانین اساسی وعمومی خودبه این مهم توجه کرده اند. برنامه ریزی بردونوع کمی وکیفی است. این برنامه ریزی کمی وکیفی همزمان موجب کارآیی و اثر بخشی هرسازمان آموزشی می شود واین دودریکدیگر تاٌثیرمی گذارند.این دونوع برنامه ریزی که درنهایت به برنامه ریزی آموزشی می انجامد ، زمینه ساز موفقیت درکارورزی ، کارآموزی ، تمرین معلمی و تمرین عملی درمدارس ، دانشگاهها وسازمان های صنعتی ، کشاورزی وخدماتی است.

نتیجه: بااین وصف ،برنامه ریزی درصدر وظایف مدیران و ازکارکردهای مهم آنان به حساب می آید. برنامه ریزی درهمه سطوح سازمان ضروری است .

منابع: احمدصافی (1384)،تمرین معلمی (تهران:رشد) ،16، فصل 1

 

نوشته شده توسط soltani در ساعت 20:43 | لینک  | 

کلاس اول دبستان، شیراز بودم سال 1340، وسطای سال اومدیم اصفهان یک مدرسه اسمم رانوشتند. شهرستانی بودم لهجه غلیظ ترکی قشقایی ،ازشهری غریب.ماکتابمان دارااناربود. ولی اصفهان آب بابا .معضلی بودبرای من، هیچی نمی فهمیدم.

البته توشهر خودمان هم همچین خبری ازشاگرد اول بودنم نبود ولی باسختی وبدبختی درسکی میخواندم.

تواصفهان شدم شاگرد تنبل کلاس. خانم معلم پیرو بی حوصله ای داشتیم که شد دشمن قسم خورده من.هرکس درس نمی خواند می گفت : می خوایی بشی فلانی ومنظورش من بینوابودم.

باهزارزحمت رفتم کلاس دوم.آنجا همازبخت بدمن ، این خانم شد معلممان. همیشه ته کلاس می نشستم وگاهی هم چوبی میخوردم که یادم نرود کی هستم.

دیگر خودم هم باورم شده بود که شاگرد تنبلی هستم تاابد.

کلاس سوم  یک معلم جوان وزیبا آمد مدرسه مان. لباسهای قشنگ می پوشید وخلاصه خیلی کاردرست بود اورابرای کلاس ماگذاشتند . من خودم ازاول رفتم ته کلاس نشستم . میدونستم جای من اونجاست.

درس داد، مشق گفت که برای فردابیارین.

آنقدر به دلم نشسته بود که مشقم راتمیز نوشتم. ولی میدانستم نتیجه تنبل کلاس چیست.

فرداش که اومد ، یک خودنویس خوشگل گرفت دستش وشروع کرد به امضاکردن مشق ها . همگی شاخ درآورده بودیم. آخه مشقامون رایاخط میزدن یاپاره میکردن، وقتی به من رسید باناامیدی مشقامونشون دادم، دستام می لرزید وقلبم به شدت می زد.

زیرهرمشقی یه چیزی می نوشت : عالی  .........

باورم نمی شد ، بعداز سه سال این اولین کلمه ای بود که درتشویق من بیان شده بود. لبخندی زد ورد شد سرم راروی دفترم گذاشتم وگریه کردم به خودم گفتم  هرگز نمی گذارم بفهمدمن تنبل کلاسم به خودم قول دادم بهترین باشم.

آن سال بامعدل بیست شاگرد اول شدم وهمینطور سال های بعد.

همیشه شاگرد اول بودم وقتی کنکور دادم نفرششم کنکور درکشور شدم وبه دانشگاه تهران رفتم.

یک کلمه به آن کوچکی سرنوشت مراتغییر داد.

چراکلمات مثبت وزیباراازدیگران دریغ می کنیم؟ به ویژه ماپدران ، مادران، معلمان ، استادان، مربیان، رئیسان و......

خاطره ای از اامیر محمدنادری قشقایی - استاد روانشناسی وعلوم تربیتی دانشگاه کنت انگلستان

نوشته شده توسط soltani در ساعت 15:51 | لینک  |